می ترسید

مادرم می ترسید خاله ام را بغل کند. می ترسید اگر بغلش کند خودش هم گریه اش بگیرد. مادرم ارام نشسته بود و سعی می کرد اشک هایش را همان طور پشت چشمانش نگه دارد. اما خاله ام گریه می کرد.اشک هایش مثل اشک های بازیگرها در یک خط مستقیم از چشمانش پایین نمی آمد. گریه کردنش شبیه گریه کردن من بود. اشک هایش بدون نظم از هر جایی از چشمانش پایین می آمدند، طوری که همه ی صورتش خیس شده بود.
ادامه مطلب
اگر یک لیوان از دستت بیفتد
اگر یک لیوان از دستت بیفته و بشکنه
همه تنهات می گذارند
.
.
.
شکستن لیوان تقصیر خودته
بهانه ها مهم نیستند
واقعا تقصیر خودته
معجزه؟مسخره ست.

سرم درد می کند.
پشت چشم هایم هم.
فکر کنم همیشه منتظر معجزه ام...
تفریحات (شبانه ی) زمستانی
در کوچه تند تند راه می رفتم. صبح ماشین های شهرداری در تلاش برای باز کردن راه، برف های کوچه را فشرده کرده بودند و شب با سرد شدن هوا برف های فشرده شده یخ زده بودند. سعی می کردم با فکر کردن به این که برای کاری که می خواهم بکنم به تمرکز نیاز دارم، دلهره ام را از بین ببرم. و البته مهم تر از تمرکز، دلهره ی زیاد لذت ماجراجویی ام را از بین می برد. در کمال تعجب، بدون لیز خوردن روی یخ ها به انتهای کوچه رسیدم. دانه های درشت برف در آسمان بیشتر و بیشتر می شدند. فقط یک نگاه سریع به آسمان انداختم. وقت ایستادن و تماشا کردن را نداشتم. باید از کوچه بیرون می رفتم تا مطمئن باشم کسی از همسایه ها، آن موقع شب، من را در کوچه نمی بیند.
کوچه با خیابان فرعی ای که انتهایش به آن می رسید، اختلاف ارتفاع داشت. زمینی که روی آن ایستاده بودم، حدودا یک و نیم متر بالاتر از سطح خیابان بود و با یک شیب تند به آن متصل می شد. راه رفتن روی شیب، در روزهای برفی و بارانی به مهارت احتیاج داشت. هرچند با یخ هایی که رویش می دیدم، شک داشتم مهارتم بتواند به سالم پایین رفتنم کمک کند. امیدم به لایه ی نازک برف های تازه ای بود که از نیم ساعت پیش روی یخ های شیب جمع شده بودند. اگر از صبح با ماشین هایشان از رویش رد نشده بودند، الان بیست و پنج سانتی متر برف، می توانست راه رفتن روی شیب را تضمین کند. عجله داشتم. اولین قدم را روی شیب گذاشتم. فقط یک لحظه توانستم ببینم که چکمه ام، برخلاف انتظارم، به زمین محکم نشد. لیز خوردم. چشمانم گشاد شدند و تلاش مایوسانه ام برای حفظ تعادلم، شکست خورد. ترسم وقتی بیشتر شد که فهمیدم دارم از پهلو به کنار شیب یعنی یک متر و نیم پایین تر سقوط می کنم. می توانستم برخورد هوا را با صورتم احساس کنم. حس نهایی ام این بود که دیگر هیچ کاری نمی توانستم بکنم و بعد برخورد با زمین.
ادامه مطلبInventing a birthday list
Actually two hours ago was my birthday, I was late on posting this but nevertheless, here I am typing it.
A few days ago I started writing a list of all the happy moments I had experienced since my birthday last year. My primary aim of doing this was to find out whether I had had a good year or not. So I wrote and wrote and wrote till my mind got really tired of thinking but the result surprised me a lot.
When I started writing I was planning on putting the list on the website but when it was finished it was so long that it took a lot of time just to read it over.
But I'll tell you some of the things I found out by writing this list. First of all I have had a year with a whole lot of joyful moments. I also discovered I had spent most of these moments with my friends and that my friends are awesome. I am absolutely lucky to have them.
I'd like to tell them: thank you, I sometimes think I don't deserve you and I love you all.
By the way, I believe the best birthdays are the ones people can't reach you to give you presents. Maybe it's because I don't have to say thank you a million times or perhaps because I would receive pure kindness and love by their kind messages and phone calls.
یه جورایی انگار بگی نگی ایراد گرامری داره.هوم؟
در فواید هدف های بزرگ
یک نظریه دارم که چون خام خام به مرحله ی تولید رساندمش، خیلی دوست دارم نظر شما را هم راجع بهش بدانم:
ادم های یک جامعه وقتی مرفه می شوند، باید یک سرگرمی داشته باشند، مگرنه گند می زنند. مثلا استرالیا یکی از ان کشورهای مرفه طبق امار و همه چی است و طبق همان امار و همه چی امار خودکشی هم توش بالاست. حالا اگر مارک عیال وار بود می رفت سه تا بچه اش را بگذارد و خودکشی کند؟ مثلا شخص بنده چون کارها و نگرانی های مهم تری دارم حتی وقت ندارم به افسرده شدن فکر کنم. با این حال عیال وار شدن و درس های تمام نشدنی می توانند حل شوند تا طرف برود گند تاریخی اش را بزند که لزوما خودکشی هم نیست. مثل برد و انجلینا که با وجود این که 6 تا بچه دارند هنوز در حال اختلاف داشتن و قهر و قهرکشی و از این جور کارهای مرفهانه اند.(شاید هم نه، ادم که از زندگی خصوصی مردم خبر ندارد) نمونه ی ملموس ترش همین ایرانی ها که با وجود کلی سر عائله باز گند می زنند.
راه دیگرش این است که یاد خودمان بیندازیم که مثلا بم زلزله امده و کمک لازم دارند یا حالا امروزی ترش این که مصری ها دارند مرزشان را با فلسطینی ها می بندند تا دیگر هیچ جوره به کشور همسایه شان کمک نرسد. مارک می توانست برود مبارز حماس یا حزب الله بشود تا این که خودکشی کند.
انگار راه حل را دیگر خیلی دور کردم، بحث از کوه افتاد.
مارک می توانست از همان مکان و موقعیتی که دارد، از این نسخه استفاده کند.مثلا همه جا تبلیغ کمک به گرسنگان افریقا را کند.(این یک مثال ملموس برای مارک است)
ایرون پدرسون استرالیایی با این که افسرده می زند و به خاطر بومی بودنش اذیتش می کنند هم دارد از برادر عقب مانده اش که از سیزده سالگی مسئولیتش را به عهده گرفته نگهداری می کند هم این که یک فعال جدی برای جا انداختن برابری بین بومی ها و سفیدپوست هاست و روی این مسئله تمرکز کرده، طوری است که بهش می گویند مبارز(warrior).
این که حتی رفاه نسبی و نداشتن غم های به اندازه ی کافی بزرگ، باعث گندیدگی می شود یک اصل غیر قابل انکار است. مثالش این که صادق هدایت خودکشی می کند و بقیه هم بحران میانسالی می گیرند.ها...راستی اینم الان یادم امد؛خیلی از انهایی هم که می روند دانشگاه، چون هدفشان دانشگاه بوده و بعد از رسیدن به هدف بزرگشان، احساس رفاه می کنند، شروع به گند زدن می کنند. نمونه ی گند زدن هاشون هم این که شروع به نفی خودشان و معیارهایی که تا ان موقع بهشان پایبند بوده اند می کنند.
نگاه کل این متن به بیا-دنیا-رو-جای-بهتری-کنیم یک طرفه بوده. ورودی اش از ان طرفی است که مردم گندهای بی شمار و متنوعی می زنند که از خودکشی تا دیگران را کشتن می رسد در حالی که به نفع همه ست که توی این دنیا کارهای دیگری بکنند. به کارهای دیگری سوق داده بشوند. و از ان طرفی نبوده که اصولا چه انسانی می تواند سرش را بالا نگه دارد وقتی صرب ها به شهرهایی که سازمان ملل انجا را جز مناطق امن اعلام کرده و نیروهای حافظ صلح قرار بوده که به ازای گرفتن اسلحه های جمعیت ازشان دفاع کنند، حمله می کنند و نیروهای حافظ صلح شهر را بدون مقاومت تحویل صرب ها می دهند تا مردانشان را بکشند و دخترهای اسیر شده ی بوسنیایی را به پادگان های صرب ببرند و تازه از ان بدتر ما انرژی مان را برای...یعنی هر کی می دونه انرژی اش را برای چی گذاشته. یا مثلا مردم هائیتی تنهان.( این دو تا مثال اخر یک کم از قضیه پرت بودند.باهاشون خواستم بگم از این نظر به قضیه نگاه نکردم)
پی نوشت:این متنو چند روز پیشا نوشته بودم. تصمیم نداشتم پستش کنم اما نظرم عوض شد. امروز فهیدم یه جای کارش ایراد داره ولی الان هرچی فکر می کنم یادم نمیاد کجاش.
