به نام خدا
الان حس آدمی را دارم که سه روز فرجه برای امتحان تنظیم خانواده و انقلاب داشته و بعد هم هر دو را توی یک روز داده. این تجربه از این جهت ارزشمند است که هر دو هزار سال یک بار ممکن است برای یک نفر رخ بدهد مگرنه کلا حس خوردن خربزه با عسل را دارد.
اصلا امتحانات این ترم همه شان این حس را داشتند. مثل آن سه روزی که روز اول سه تا امتحان دادیم. روز دوم دو تا امتحان دادیم و روز سوم هم طبیعتا یک دانه امتحان دادیم. برای امتحان روز سوم سر شده بودیم.
به نام خدا
سمیرا توی خانه می چرخید و سعی می کرد همه چیز را کاملا مرتب کند. در قفسه ی کتاب ها کتابی را کمی هل داد تا هم سطح کتاب های دیگر جای بگیرد. میزی را که انگار کسی به لبه اش خورده بود و کج شده بود، دوباره صاف کرد. کارد روی کابینت را که صبح بسته ی شیر را با آن باز کرده بود و وقت شستن ظرف های صبحانه جا مانده بود، توی ظرفشویی انداخت. داشت سعی می کرد با انجام دادن کارهای خانه زندگی اش را برای خودش عادی کند. اما برخلاف همه ی چیزهایی که سرجایشان نبودند، از کنار کیفش که روی نزدیک ترین مبل به در ورودی ولو شده بود، بی محل عبور می کرد. دلیل بی محل شدن کیف، تکه کاغذ هشت بار تا شده ی بیگانه ی داخلش بود.
سمیرا در کاری که می خواست بکند دودل نبود. طبق دستور رمال باید طلسم را داخل قوری چای می انداخت و تا چهل روز از آن قوری به همسرش –واحد- چای می داد.
چندین ماه قبل یک روز واحد به خانه آمده و اعلام کرده بود که دیگر از حزب الف خوشش نمی آید و طرفدار حزب ب شده. واحد عقاید سیاسی اش را عوض کرده بود. آن روز سمیرا با آب پاش برگ های گل های شمعدانی روی پیشخوان آشپزخانه را تمیز می کرد که واحد با چند دشنام سیاسی به الف و بیان چند آرمان سیاسی ب فرق بین دو حزب را برای سمیرا توضیح داده بود. سمیرا حوصله اش سر رفته بود و گفته بود: "فکر کنم بیرون دارد باد می آید."
خود این تغییر سیاسی انقدر آزاردهنده نبود که نشود وانمود کرد وجود ندارد اما بعد از این تغییر، رفتار واحد به تدریج آزاردهنده و اعصاب خردکن شد. واحد کمربسته بود عقاید سیاسی سمیرا را هم از الف به ب تغییر بدهد. در نتیجه هر چیزی که کلمه ای برایش وجود داشت توسط واحد به سیاست وصل می شد. بعد از مدتی سمیرا می دانست با هر جمله ای که ادا کند بهانه ای برای یک سخن سرایی سیاسی به دست واحد می دهد.
- "بزن اون شبکه"
- "هیچ می دونی اون شبکه داره برنامه ریزی می کنه رو ذهنت چه تاثیری بذاره؟"
- "این سیب زمینیا خیلی سنگین بودن، دستم کند"
- "مثن همین الان می دونی چرا دستت درد گرفته؟"
- "شام حاضره"
- "می دونم این حرفو چرا الان زدی"
سمیرا اهمیتی نمی داد و به غیر از دو سه بار اول که هنوز دست واحد برایش رو نشده بود، دنبال حرف های واحد را نمی گرفت. گاهی گوش هایش سنگین می شد. گاهی حافظه اش به اندازه ی ماهی قرمز می شد. گاهی هم کند ذهن می شد. در پاسخ به این استراتژی سمیرا واحد حملاتش را سهمگین تر کرد و طوری به باورهای سمیرا حمله کرد که سمیرا مجبور به بیرون آمدن از کوچه ی علی چپ و درگیر شدن در بحث ها شد.
در طول بحث های سیاسی با واحد، سمیرا تغییر کرد. فهمید که دارد دست به دامن حوله ی داغ و آسپیرین می شود و گاهی یادش می رود به برنامه ی رادیویی مورد علاقه اش گوش بدهد. چتر خرید و وقتی که باران می آمد چترش را بالای سرش می گرفت و به رنگ آب داخل جوب ها دقت می کرد. وقتی هم که برف می آمد چشمش به کف خیابان ها بود تا برف روبی شهرداری را کنترل کند. همین طور مرتب از گل گاوزبان هایی دم می کرد که خواهرش بعد از این که شاهد بحث سمیرا و واحد درباره ی ارتباط گرم شدن زمین با نقش مجلس شده بود برایشان خریده بود. واحد اما در هدفش ثابت قدم بود و طوری رفتار می کرد که انگار داشت سمیرا را از یک مرگ دردناک نجات می داد.
سمیرا باز حوصله اش سر رفت و کاموای نخودی رنگ خرید تا وقتی که واحد در حال زدن حرف های سیاسی است او شال ببافد و جوابش را ندهد. این رویه باعث شد واحد از هدایت همسرش ناامید بشود و تصمیم بگیرد که وظیفه ی رسالتش را با هدایت سایر اعضای خانواده پیش بگیرد. واحد حمله کرد و جنگ سختی درگرفت. یک هفته ی بعد خواهر سمیرا که در طول جنگ به دو طرف درگیری چای رسانده بود و شیرینی یزدی تعارف کرده بود، شیرینی هایش تمام شد و به سمیرا زنگ زد تا با هم به خرید بروند. این طور شد که صبح سمیرا و خواهرش برای خرید شیرینی یزدی اعلا بیرون رفته بودند و بعدازظهر سمیرا با طلسم ناخوانایی در کیفش به خانه برگشته بود.
بعد از این که سمیرا ریشه های فرش را به زیر فرش تا کرد نگاهی به ساعت انداخت و خیلی آرام وساکت به سمت کیفش رفت و طلسم موافق کردن عقاید سیاسی را بیرون کشید. طلسم را با چای و دارچین داخل قوری انداخت. نیم ساعت بعد وقتی که مشغول گردگیری چراغ آویزها بود، واحد از سر کار به خانه برگشت. ده دقیقه ی بعد سمیرا برای واحد چای آورد. بعد جلوی شومینه نشست و سبد بافتنی اش را روی زانوهایش گذاشت. در حالی که داشت شال نخودی رنگ را تمام می کرد زیرچشمی واحد را که جلوی اخبار تلویزیون هیپنوتیزم شده بود می پایید. خوشبختانه واحد چای را خورد و هیچ اظهارنظری راجع به مزه اش نکرد.
بعد از چهل روز چای از دست سمیرا خوردن واحد تقریبا همان واحد سال قبل شد. همه نفس راحتی کشیدند و سمیرا هم از نسکافه فوری خوردن به چای خوردن برگشت.
تنها مسئله ای که تازه به وجود آمده بود و کمی عجیب می نمود، عادت جدید واحد بود. واحد وقتی که اسم سران حزب الف را می شنید ناگهان در هر حالی که بود صاف می ایستاد و سلام نظامی می داد. خواهر سمیرا در این مواقع سرش را به یک طرف کج می کرد و لب هایش را مچاله می کرد و سمیرا هم روی شال نخودی رنگ دور گردن واحد تمرکز می کرد. به هر حال این مسئله چیزی نبود که سمیرا نتواند وانمود کند که عادی است.

از این که ربابه و میشل اولین بار کجا و چه طور همدیگر را دیدند خبر ندارم. اما اولین باری را که می خواستند با هم حرف بزنند خوب به یاد می آورم. ربابه من را برده بود و بین خودش و میشل نشانده بود. البته طوری که جلوی دیدشان از هم را نگیرم. قانعم کرده بود که مترجمشان باشم. من هم غرور مترجمی گرفته بودم و خیلی متعهد حرف هایشان را دقیق برای هم ترجمه می کردم. ربابه حرف می زد و من برای میشل ترجمه می کردم. بعد میشل حرف می زد و برای ربابه ترجمه می کردم. آن موقع درکشان نکردم و مقصودشان برای رساندن نظراتشان راجع به آب و هوا، رویایی ترین پیاده رو ها و حس ترافیک به هم را نمی فهمیدم. این باعث شد که کمی بعد از یک سوم جلسه ی اول حوصله ام سر برود. بار دوم که ربابه زنگ زد و خواست که برای جلسه ی دوم ملاقات کلامی اش با میشل مترجمی کنم، سریع عذرخواهی کردم که نمی توانم بروم. اما ربابه اصرار کرد و گفت هرچند ریتم صدای کلمات غریب میشل شورانگیز است اما دوست دارد که مفاهیمی را به میشل برساند. در نهایت موافقت کردم اما با این شرط که فقط مضمون و چکیده ی حرف هایشان را برای هم ترجمه کنم. ربابه قبول کرد. اول جلسه شرطم را با میشل در میان گذاشتم که او هم حرفی نداشت. به این ترتیب من «وقتی که شما رو دیدم یه حس عجیبی بهم دست داد، یه حس عجیب. انگار که می شناختمتون. می دیدمتون» را ترجمه می کردم «وقتی که شما رو دیدم، ازتون خوشم اومد.» و ترجمه ی «من همیشه دوست داشتم با کسی که چهره ای مث چهره ی شما داره و نگاه هایی مث نگاه های مرموز شما داره آشنا بشم» می شد «به نظرم خوش قیافه ای». با این حال ذره ای از لبخندهای شورانگیز و درخشش چشمانشان کم نشد. من اما آدم منطقی ای هستم و جادوی افسانه گونه ی علاقه شان ذره ای نرمم نکرده بود. بعد از جلسه ی سوم عزمم را جزم کردم و با گفتن چندین «نه» ی قاطع به ربابه از کار مترجمی اش استعفا دادم. ربابه با دلخوری خداحافظی کرد تا دوهفته ی بعد که دوباره زنگ زد و شوق زده برای جشن عروسی اش با میشل دعوتم کرد. با این که گیج شده بودم برای رعایت ادب هم که شده بود به ربابه گفتم اگر به مترجم احتیاج دارد من هنوز برای یکی دو تا جلسه ی دیگر هم جا دارم. اما ربابه گفت که او و میشل دیگر به مترجم احتیاجی ندارند. تنها مشکلات شان تعدادی هماهنگی برای عروسی مثل حالی کردن تاریخ عروسی به میشل بوده که با افتخار توضیح داد که خودش با ترکیبی از پانتومیم و نقاشی این مسائل را حل کرده. اضافه هم کرد که سختی کار فقط تا همین جایش بوده. ایمان داشت دیگر مشکل جدی ای نخواهند داشت. تا مدت ها ازدواج ربابه و میشل، مثل روز اول احمقانه به نظر می رسید. تا این که یک روز رودربایستی را کنار گذاشتم و از ربابه درباره ی جزئیات زندگی اش پرسیدم. در کمال تعجب جواب هایش باعث شد بهش حسودی ام شود. از ربابه پرسیده بودم که با این همه دشت و کوه و فلات بین خودش و میشل چه طور می توانند با هم زندگی کنند که با توضیحات ربابه فهمیدم انقدرها هم از هم دور نیستند و به لطف زبان بدن و صورت می توانند با هم ارتباط برقرار کنند. مثلا هروقت میشل گرسنه یا تشنه ست، ربابه راحت می فهمد و بهش آب و غذا می دهد. البته عادات میشل انقدر روی برنامه ست که ربابه حتی نیازی به زبان بدنش ندارد. میشل اکثرا سه وعده در روز غذا می خورد، یک بار در روز آب و یک بار دیگر هم چای می خواهد. روزهای تابستان البته دو بار آب می خواهد. خرید کردن هم بینشان این طور تقسیم می شود که هرکدام چیزهایی را که خودش احساس می کند لازم است می خرد و به خانه می آورد. از آنجایی هم که هر دو سر کار می روند و حقوق هایشان جداست خوشبختانه اصلا لازم نیست راجع به پول با هم حرف بزنند، چه برسد به این که راجع به پول بحثشان شود.
هرکدام رضایتشان را با لبخند و موافقت یا عدم موافقتشان را هم با تکان سر نشان می دهند. حرف های محبت آمیز و حرف های خشونت آمیز از روی آهنگشان قابل شناسایی اند. ربابه دقیقا می داند که در برابر حرف های میشل کی باید لبخند بزند، کی سکوت کند و کی برود توی اتاق و در را ببندد. وقت هایی که ربابه می رود توی اتاق و در را می بندد؛درنهایت یا خودش به این نتیجه می رسد که احتمالا از لحن صدای میشل بد برداشت کرده و از اتاق بیرون می آید یا این که میشل دنبالش می آید و چون ربابه واقعا نمی داند که از چی ناراحت است زود لبخند می زند و آشتی می کند. نماینده ی ارتباط با خارج از خانه هم کسی است که در آن زمان زبانش با زبان آدم های منطقه یکسان باشد. حالا یا فارسی یا روسی.
وقتی یکی شان مایل باشد با هم به پیاده روی بروند؛ یک دقیقه از پنجره به بیرون زل می زند و این طوری طرف مقابل را به پیاده روی دعوت می کند. بعد می رود؛ لباس هایش را عوض می کند و اگر طرف مقابل هم بخواهد همراهی اش کند او هم حاضر می شود و با هم به پیاده روی می روند. هر از گاهی هم که دلشان می خواهد با یک هم زبان حرف بزنند، کسی که دقیقا مناسب با حرف هایشان جواب شان را بدهد، تلفنی یا حضوری با دوستان یا فامیل هرقدر که بخواهند حرف می زنند.
ربابه و میشل اختلافات جدی ندارند. اشتباهات سهوی همدیگر را مثل شور شدن غذا یا نیاوردن لوله کش برای شیری که چکه می کند می بخشند. بخشش راحت تر از یک نمایش پانتومیم نارساست و بالاخره اشتباهات سهوی اند. . همان طور که قبلا نمونه اش را آوردم اشتباهات عمدی را هم جای اشتباهات سهوی می گذارند. باید در نظر داشت که انتقال اعتراض و عصبانیت برایشان سخت است و انقدرها هم مهم نیست. چون برخوردهای پیچیده ای ندارند. هر کدام به سختی می تواند در زندگی دیگری مشکل ساز شود. بنابراین احساسات همدیگر را جریحه دار نمی کنند دل هم را نمی شکنند و به هم طعنه نمی زنند. از روی لبخندها و هدیه هایی که بینشان ردوبدل می شود می دانند که همدیگر را دوست دارند.
در نهایت من نگران بودم که که آرام آرام کلماتی از زبان یکدیگر را یاد می گیرند. که رباب به من و خودش اطمینان خاطر داد که با وجود چند کلمه ای که یاد گرفته اند منظور هم را خیلی سخت متوجه می شوند و البته هیچ وقت از چیزی که فهمیده اند مطمئن نیستند.
به نام خدا

در یک جنگل رازی هست. یک جنگل که گرم و شرجی نیست و درخت استوایی ندارد. زمین و درخت ها در آن همیشه خیس به نظر می رسند. جنگل قدیمی است و درخت های بلندی دارد که شاخه ها و برگ هایشان نور داخل جنگل را کم می کند. جایی در این جنگل یک تپه هست. یک تپه که یک طرفش بایک شیب ملایم پایین می رود اما طرف دیگرش یک دره است. تپه در قله اش به یک دره تبدیل می شود. انگار که تپه از وسط نصف شده باشد و بعد نصفش ناپدید شده باشد. به غیر از دشت کوچکی در قله لب دره، تپه پوشیده از درخت است. جنگل تپه ها و قله های دیگری هم دارد اما این تپه و دشت کوچک قله اش خاصند.
در دنیا حدودا بیست نفر خاصی آن نقطه را درک می کنند. چند نفر دیگر هم فقط از تخته سنگ لبه ی دره خبر دارند. تخته سنگ لبه ی دره انقدر بزرگ هست که دو نفر بتوانند با هم رویش بنشینند و منظره را تماشا کنند. منظره ای که می تواند آدم را برای چند ساعت روی تخته سنگ نگه دارد. اگر ناظر خوش شانس باشد می تواند طلوع یا غروب را هم از آنجا تماشا کند. غروب آنجا فوق العاده ست. با این حال تخته سنگ عادی نیست. از سنگ های آن منطقه نیست و کنده کاری هایی رویش دیده می شود. دور تا دور تخته سنگ حفره هایی تراشیده شده اند. هر کدام از حفره ها انقدر بزرگ هستند که یک شمع بزرگ داخلشان جا شود. اتفاقا داخل هر حفره هم یک شمع پیدا می شود که تا نیمه یا تا کمی نزدیک آخر یا تا آخر آب شده. شمع های آب شده راه گرفته اند، از حفره ها سرازیر شده اند و خشک شده اند. گاهی اثرات دیگری هم از این که کسی قبل از جنگل نوردها آنجا بوده پیدا می شود. مثل یک کتاب یا یک شال که دفعه ی بعد دیگر آنجا نیستند. شاید کسی که از آن نقطه خوشش می آید یا آن تخته سنگ اسرار آمیز توجهش را جلب کرده یا کسی که از جای دیگری از جنگل می تواند نور شمع های داخل سنگ را ببیند فهمیده باشد که کسی یا کسانی در همه وقت از شبانه روز و سال به روی آن تپه می روند و شمع روشن می کنند یا کتابی می خوانند یا به یکی از درخت های حاشیه ی دشت تکیه می دهند و شالشان را از گردنشان باز می کنند. احتمالا جنگل نوردها متوجه جاده ی خاکی که تا پای تپه می آید هم شده باشند. یا حتی در طول سال ماشین هایی دیده باشند که در آن جاده در حرکتند یا در انتهایش توقف کرده اند.
ممکن است حقیقت داشته باشد که یک روز یک جنگل بان، زن و مرد جوانی را می بیند که از آن تپه پایین می آیند و به طرف ماشینشان که جنگل بان فقط می تواند حدس بزند که ماشین گرانی است می روند. به طرفشان می رود. سلام می کند. چهره هایشان سرد و گرفته است. با مرد جوان حرف می زد و می گوید که از خیلی سال پیش در آن منطقه جنگل بانی می کند. تخته سنگ و شمع ها و رفت و آمدها توجهش را جلب کرده اند و کنجکاو شده که جریان چی است. مرد جوان نگاهی به تپه می کند و می گوید که مردی روزی روی آن تپه تنها کشته شده و همسرش تخته سنگ را به آنجا آورده و شمع هایش را روشن می کند. چند سال پیش؟ توی همین چند سال پیش. قاتل دستگیر شده؟ نه. چرا مرد را کشته اند؟ دلیل قانع کننده ای نداشته اند. من چیزی نشنیده ام. فکر می کردم این جور موقع ها پلیس باید با من که جنگل بانم هم حرف بزند. شاید. ببخشید که وقتتان را گرفتم. امیدوارم که قاتل را دستگیر کنند. بعد مرد جوان و همسرش سوار ماشین می شوند و می روند.
و شمع ها روشن بشوند. حتی شب های برفی که صبحشان جنگل بان به طرف تپه می رود تا شاید کسی را ببیند. تا روی تپه هیچ ردپا یا رد ماشینی پیدا نمی کند اما رد پاهای روی تپه مدرکی اند از این که مسلما کسی از دشت کوچک رد شده. کسی که جلوی تخته سنگ زانو زده و شمع های شب قبل را روشن کرده. بعد روی تخته سنگ نشسته و پاهایش را تا مچ داخل برف ها فرو کرده. شاید چند ساعتی به چیزی در نور شمع ها خیره شده و به کسی فکر کرده. اما از آنجا تکان نخورده چون هرچند کسی دیگر روی تخته سنگ نیست اما رد پاها از تخته سنگ برنگشته اند.
به نام خدا
معذرت خواهی ام را کردم بالاخره!
صحنه یهو از یک صحنهی زندگی روزمره تبدیل به صحنهی فیلم ها شد. مخصوصا این که من شجاعتم را جمع کرده بودم تا دانه دانه اشتباهاتم را بشمارم و رسا و واضح معذرتخواهی کنم. تازه رفیقم هم از حرفهای نگفتهای که خودش می خواسته به من بزند گفت که اتفاقا آنها هم معذرتخواهی بودند. مقدمه را هم با حرف زدن راجع به همین پستم چیدم. حرفها را زدیم و فضای بینمان تمیز شد. برفک تصویر رفت و صدا رسا شد.
زیاد درد نداشت. البته شاید چون این رفیقم کلا آدم خوبی است. از قبل می دانستم که می بخشدم.
با این هفته استادمان رکورد دو هفته آدم بودن را زده. انقدر با سواد است که وقتی آدم می شود انگار سر کلاسش همه ی دانشجوها را می برد فضا و برمی گرداند.
حالا این را تعریف کنم. همه ی دخترهای کلاس انقلاب اسلامی درس را حذف کردهاند. بعد هم کلاس با یک کلاس انقلاب پسرهای دیگر ادغام شد. حالا من تنهایی یک طرف کلاس می نشینم، همه ی پسرها یک طرف دیگر کلاس کز می کنند. در تلاشم تا لااقل کنفرانس را دودر کنم.استادمان خیلی جدی است اما وقتی بهش گفتم که تنها دختر کلاس شدهام خندهاش گرفت. گفت حالا یک فکری می کنم.


